خرید بک لینک
حدود یک ماهی هست که مثلاً رژیم هستیم. اما خوب الآن فهمیدم فقط فکر میکردیم که رژیم گرفته ایم. طبق یکسری احتمالات تخمین میزدم و غذای روزانه یمان را هم کم تر کرده بودم. در کنارش ورزش هم میکردم و دیگر به نظرم عالی بود و منتظر کاهش شدید وزن بودم. اما بعد از کاهش 2 کیلو از وزنم دیدم دیگر از کاهش خبری نیست. و این شد که دنبال یک راه کار حسابی تر شدم. ازAppstore یک اپلیکیش قبلاً دانلود کرده بودم به نام myplate  که به دلیل وارد کردن کالری و این داستان ها سراغ اش نمی رفتم . قد و وزن و مشخصات را به طور کامل گرفت و محدوده ی مجاز کالری روزانه را بهم داد. و مثل یه مربی خوب صبح و ظهر و عصر مدام سراغم را میگیرد که چی خوردی . و من هم هرچیزی میخورم سریع وارد میکنم و حواسم هست از محدوده خارج نشوم. که البته همان طور که می بینید خیلی هم موفق نبودم و عموما 60 کالری over  میشود. البته این برنامه میزان کالری مجاز را با توجه به مشخصات خودم و این که می خواهم در هفته چقدر لاغر بشوم را میدهد. و من فکر نمیکنم ماهی 3-4 کیلو خیلی بد باشد. این شد که با همسرم تصمیم گرفتیم روزه بگیریم :)) که هم روزه

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 1:18

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 1:18

چند روز پیش به خاطر کار همسرم مجبور شدیم صبح ساعت ٦ بزنیم به جاده، هوا خیلی سرد بود و شیشه ی جلو یخ زده بود، به سختی میشد جلو را دید، همسرم خیلی آرام و با احتیاط رانندگی میکرد، هنوز از شهر خارج نشده بودیم که یک چیزی وسط خیابان دیدیم، هر دو  فکر کردیم پلاستیک است تا اینکه به فاصله ١متری اش رسیدیم و آن جسم سرش را بلند کرد و ما تازه فهمیدیم یک سگ است ... برای ترمز کردن خیلی دیر بود ... از روی سگ رد شدیم ، البته از وسط ماشین و سگ زبان بسته نمرد و فقط آسیب دید، صدای ناله های سگ در سرم می پیچید ... همسرم کمی جلوتر  ایستاد، رنگش پریده بود و حالش خیلی بد بود، جایش را با من عوض کرد و من پشت  فرمان نشستم، هر دوی ما شدیداً از سگ می ترسیم، به قدری که تابستان سگ صاحب خانه یمان گاهی می آمد توی حیاط ، بعد از ظهر ها که همسرم به خانه می آمد من حواس سگ را پرت میکردم تا همسرم داخل خانه شود. همسرم ناراحت بود و صدای ناله های سگ درسرم بود و مدام از خدا میخواستم مارا به خاطر کاری که عمدی نبود ببخشد و به فکر راه چاره بودم، که به ذهنم رسید به آتش نشانی زنگ بزنیم  تا به سگ زبان بسته که داشت

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 1:18

امروز به خاطر گلو درد شدید بیشتر روز را استراحت کردم و نهار و شام فقط سوپ خوردم. تنوع هم دادم البته ، نهار سوپ مرغ و شام سوپ شیر که بسیار خوشمزه و پرکالری است و همان یک بشقاب باعث شد کالری  ام over شود. از صبح هم در حال خوردن شیر داغ و دمنوش آویشن و آب جوش هستم.صبح طبق عادت هر روز از زیر پتو در رختخواب صفحات اینترنت را از تلگرام و اینستاگرام و فیس بوک و امثالهم  دنبال میکردم و تیتر همه ی اخبار پلاسکو بود، من نمیدانستم سرمایه گذار پلاسکو یک یهودی بوده که بعد از انقلاب به دست خلخالی اعدام شده ، نمیدانستم ساختمان آلومینیوم هم که پارسال آتش گرفت سرمایه گذارش همان یهودی بوده ، برایم جالب شد و کمی در مورد بیشینه ی این انسان ها مطالعه کردم که خوب واقعاً گیج و متعجب شدم، من آدمی بودم که تاریخ برایم نفرت انگیز بود و علاقه ایی به دانستنش نداشتم، اما این روزها که هر کدام از آدم ها سیاسیونی شده اند که تاریخ بلدند و شکر خدا علامه ی دهر اند دانستن واقعیات تاریخ لازم است ، البته اگر واقعی باشد ...بی ربط نوشت : هفته های اول ازدواجمان بود،یک شب که همسرم امتحان داشت و من هم خواب آلود روی جزوه

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 1:18

بعد از یک دوره نقاحت طولانی (بیشتر روانی) ، این روزها حال خیلی خوبی دارم. تمام تلاشم لذت بردن از تمام زندگی ام است. و برعکس قبل که از روح بخشیدن به ظرف های خام اصلاً لذت نمی بردم و فقط به هزینه ایی که کردم و برنگشت فکر میکردم این روزها حسابی کیف میکنم و شب ها مدام هفت سین های آماده شده ام را نگاه میکنم و به ذوق می آیم.درست است که به فروششان خیلی فکر میکنم اما نه فکری که آرامش را از روزهایم بگیرد.نمیدانم چرا دست به قلم که می گیرم نوشتن یادم می رود. شاید باید اتفاق هر روز را همان روز بنویسم . عکس فوق مربوط به گلدان هایم است که به خاطر سرما به داخل خانه منتقل شده اند و گوجه هایم آنقدر بزرگ شده اند که منتظر میوه دادنشان هستم:)+امروز صبح برنامه ی حالا خورشید را حین کارهای خانه نگاه میکردم . که یک دفعه آقای رشید پور از حال رفت و افتاد و برنامه قطع شد. خیلی ناراحت شدم و مدام دعا میکردم انشالله مشکل خاصی نداشته باشند. ولی باز هم خدا یادم انداخت که انقدر برای آینده نقشه نکش همه چیز دست من است. تلاش کن و آینده ات را بسپار به من، تو از یک لحظه بعدت هم خبر نداری.یادم هست سال کنکور بزرگترین نا

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 1:18

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 1:18

امروز خیلی اتفاقی توی اینستاگرام به عکس یکی از کارهای خودم رسیدم ولی توی یک پیج دیگه اون هم برای فروش ، اول خیلی حالم بد شد ولی بعد قبول کردم که متاسفانه آدم های این چنینی زیاد هستند، نمیدونم اون فرد با این عکس ها سر مردم رو هم کلاه گذاشته یا نه ، تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که ریپورتش کردم ، و اینجاست که باید بیشتر موقع خریدهای اینترنتی دقت کنیم و به هر کسی اعتماد نکنیم.جالبه اون زودتر من رو بلاک کرده :)) اگه گذرتون افتاد شما هم ریپورت کنید.اینم آدرسشون توی اینستاگرامه :hoonar_kadee 

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 1:18

صفحه بندی